تبليغاتX
و عشق من که گریه کنان می مرد
عوض شیم لطفاَ سه شنبه دوم اسفند 1390 1:54
 

 

یکی از همکارام یه ۸-۷ سالی هست جداشده و با دخترش خونه مامانش زندگی می کنه. بنده خدا یه وقتایی که خیلی از بعضی رفتارای مامانش کلافه باشه از دستش در می ره و جلو بعضی از بانوان بسی فرهیخته اداره! از مامانش گلگی می کنه. اونم نه خیلی.

حالا ملت که خودشون صاحب زندگین و مستقلن و ... برمی گردن بهش میگن: بابا تو چی میگی ! حال می کنی با مامانت زندگی می کنی. غذا که نباید درست کنی. خیلی از کارای خونه رو هم مامانت انجام می ده . به دخترت رسیدگی می کنه و ... آخرش هم فتواشون به این شکل صادر میشه که تو خیلی ناشکری.تازشم پشت سر میگن : واه واه آدم راجع به مادرشم اینجوری میگه!

من نیست که خیلی خوبم ! همکارم باهام درددل می کنه.خودشم میگه که یه مسئولیتاییم از شماها کمتره ولی جاش یه سختیاییی دارم که عمراْ شما بتونید از پسش بر بیاید. مثلاْ میگه تا عصر میام کله م رو به بالش برسونم مامانم گوشی تلفن رو دست میگیره و به ترتیب به خواهراش زنگ می زنه. خونه شونم کوچیک. حساب کنید ببینید چی میشه.یا مامانش موقع تلویزیون دیدن دختر همکارم ، گیر میده می خوام شبکه استانی( ببخشید مال ما افتضه)ببینم. یا اینقدربه بقیه بچه هاش(خواهر برادرای همکارم) تعارف می زنه بیان هرشب خونشون که واجب می دونن ساعت ۱۱ شب هم شده یه سلامی عرض کنند خدمت مادر . بدبخت همکارم می خواد زود بخوابه خو.

تازشم این خواهر برادرای محترم هروقت نزول اجلال کنند و برای شام یا ناهاری برن خونه اونا ، مامانش اینقدر غذا درست می کنه که خودشون مجبورند تا چند روز غذای مونده بخورن!

یا میگه: موقعی که مهمون داریم وقتی می رم چایی دم کنم مامانم از همون پذیرایی و جلوی مهمون داد میکشه اول کتری رو بشور ، خاک چایی رو با آب جوش بگیر و ...و این پروسه تو هر مهمونی تکرار میشه.

**********************************************************************

ملتاْ جالبیم ! ( کپی رایت این ملتاْ مال خودمه ها!)

یه جورایی کافیه بخوایم به یه چیزی گیر بدیم و بریزیم سرش . از مثبت و منفی . تو منفیا با این کار قبحش ریخته میشه و تو مثبتا یه جورایی از اهمیت و شانیتش کاسته میشه ( نه همیشه).

مثلاْ زیارت یکیشه. زیارت ائمه و صفای باطنی بعدش و همه چیزای خوب مربوط بهش جدا و برخورد خیلی از ماها با این قضیه جدا. طرف هر سال پا میشه میره مکه که قدم به قدمشو واست از بره. باور کنید من میگم چندبار اینجاها رو رفتن واسه آشنایی خوبه ولی نه اینقدر. یه جوری که بعدش میری دیدن زوار هنوز زیارت قبول نگفته و روبوسی نکرده شروع میکنه از خریداش و پاساژای اونجا تعریفیدن.بابا خوش انصاف ! اول از زیارتت بگو اینا رو هم اتچ کن تهش.

یا وقتی داشتم از یه بنده خدایی واسه سفر عتبات خداحافظی می کردم اولین چیزی که بهم گفت آدرس یه مغازه پشت حرم امام حسین بود که شلوارای لی خوبی داشت!

یکی دیگه ازین چیزا این اس ام اسای مذهبی-فلسفی-روانشناسی و ...هست.یه حرفایی خیلی خوبه تو اس ام اسا منتقل بشه ولی یه جورایی فوروارد اینا شده به منزله سلام و حال و احوال از دوستان . یهو می بینی یه جمله زیبا و با معنی چند دست بین رفقا گشته و گشته تا همه خیلی تنبلانه به هم بگن : من به یادتم.

یه اس ام اس معروفی هست که دقیق یادم نیست ولی توش میگه تا با کفشای کسی راه نرفتی در مورد راه رفتنش قضاوت نکن.   

اگه یه ذره مخ میذاشتیم تو دم دستی ترین معنای اس ام اسها و ایمیل های فوروارد شده بهمون حتی، اوضامون به ازین بود. 

یه جوری خودتون این دو تا قضیه رو بهم ربط بدید دیگه...

 

***دریاجان ایملت رو یادت رفت برام بذاری . گفتم که برای پرشن کامنت نمی تونم بذارم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

فصل عقدکنون یا آغاز قصه، آغاز غصه چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 22:47
سلام سلام سلام

سلام به تموم دوستای خوب و نازنینم ، سلام به همه کسایی که نگرانم شدن ، سلام به همه کسایی که از دستم حرص خوردن، سلام به همه کسایی که به خاطر منتظر ادامه داستانم موندن تو دلشون یه چیزایی نثارم کردن.

بچه ها قصد آه و ناله ندارم ولی شرایطم یه خرده سخت و پیچیده ست. با یه پسرک که از دیوار راست بالا میره و سر بجنبونم کل محتویات یخچالو پیاده می کنه ، با کار و تنهاییم ، با ترم آخر و ۲۱ واحد مونده ،با دست تنها چرخوندن خونه و خریدای آخر سال ، با مسئولیتم تو شاد نگه داشتن کوچولوی نازم به تنهایی، با غریبیم...یه وقتایی دیگه انرژی کم میارم به خدا ... چند وقته عصرا که میام خونه بعد از ناهار که می خوام یه چرتکی بزنم نمی دونم چِم میشه که جای خوابیدن غش می کنم... منظورم این نیست که زود خوابم می بره ها. نه. یعنی وقتی می خوابم بدنم به حدی سست میشه که دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم . غصه تون نشه . هر کی یه قسمتی داره و هرکی یه انتخابی . فقط بابت روشن شدن موضوع بگم ما هنوز یه خانواده ایم. همین.

خب بریم سر قصه خودمون :

حدود یه هفته قبل از عقد ، همسرم به عنوان نیروی تدارکات به منزل ما اومد .( گفتم که ما از دوتا شهریم با مسافت زیاد) چه حالی می داد دقیقه به دقیقه اون روزا. یه جورایی هم مال هم بودیم و هنوز هم نبودیم. اصولاْ اون روزا فقط به تبادل دل و قلوه بین ما می گذشت. یه معامله پایاپای عشقی.....

مهمترین کار اون روزا دوباره رفتن به آزمایشگاه بود که قبلاْ در تهران انجام شده بود و دلیلش هم این بودکه دفترخونه شهرما گواهی از یه آزمایشگاه محلی می خواست.اینم ماجراش:

صبح خواب موندم و دیر بیدار شدم. صبحونه نخورده فقط گلاب به روتون تشریف بردم دبلیو سی ! و حاضر شدم و رهسپار آزمایشگاه شدیم. بدتون نیاد که این چرت و پرتا رو ردیف می کنم آخه برا خودم بامزه ست و شاید برای شما.

دو تایی رفتیم تو یه اتاق و به هرکدوم یه لیوان نمونه گیری دادند و دو تا دبلیو سی هم اونجا بود. بنده یه آن تمرکز کردم ( منظورم از تمرکز رو که می گیرید!)بله... یادم اومد که اینجانب در یک حرکت ناشیانه صبح یه خرابکاری به بار آوردم و نمونه رو به باد دادم. بازم ببخشیدا!

چاره ای نبود . خجالت زده و خیلی ضایع به همسرم گفتم : یه دقیقه بیا! میشه بری برام یه آبمیوه از بیرون بگیری؟ بیچاره یه لحظه نگرفت ولی خب بعدشم که فهمید آبروداری کرد و چیزی نگفت. ولی خداییش ضایع بود نه؟

بعد هم رفتیم واسه سفارش سفره عقد و یه سری کارهای باقی مونده که یادم نیست.

یه سوتی جالب بشنوید از سمت همسرم که هنوز یادمه و یادشه و بعدها خودش هم یادآوری می کرد :

یکی از همون روزای باقی مونده به عقد که من و مامانم و همسرم داشتیم مذاکراتی در خصوص برنامه هامون انجام می دادیم ، مامان به همسرم گفت که مونس باید پنج شنبه بره آرایشگاه . حالا روز عقدمون یکشنبه بعد از این پنج شنبه می شد و منظور مامان بنده همون بنداندازون بود. همسرم که جا داره مدال ندیدبدید بودن بهش تعلق بگیره با چشای از حدقه بیرون زده از مامانم پرسید: از پنج شنبه بره واسه یکشنبه؟ که مامانم فهمید ایشون دوزاریش نیاز مبرم به صافکاری داره و با خنده گفت : کارهای مقدماتی دیگه!

خلاصه ازون پس هروقت کرم ضایع نمودن ایشون در ما وول خورد این جمله " از پنج شنبه برای یکشنبه" بدجور به دردمان خورد!

 البت ایشون یه جمله قصار دیگه از خودشون در وکرده بودند که چون یه خردههستش تو ادامه مطلب و رمزدار می نویسم.راستی دوستای پرشن بلاگی که رمزو می خوان ایمیل بذارن . به هیچ عنوان نمی تونم کامنت براشون بذارم. منظور از دوستان واقعاْ دوستان بودا!

یه چیز جالب دیگه از قبل از عقدمون اینه که : بعضی وقتا تو زندگی بدجور این حس معروف آشیونه سازی می یاد سراغم! حالا فرقی نمی کنه این آشیونه کجا باشه فقط حس منه که مهمه.یکی ازین موارد آشیونه سازی که شاید به نظرتون ربطی به اسمش نداشته باشه تمیز نمودن منزل پدریمان جهت امر خطیر عقدکنون بود. شاید بهم بگید اسم این مدل آشیونه سازیتو باید بذاری "خود کوزت انگاری". حالا هرچی.کلاْ تو زندگیم هروقت که شراره های عشق آتشین نسبت به زندگی زناشویی وجودمو فرا می گرفت( از مزدوجین نورسیده معذرت می خوام ولی این آیکون اینجا ضروری بود بسیار) تا سر حد مرگ از خودم کار می کشیدم . شاید هم نشانه های رفتار مازوخیستی باشه . نیدونم. حالا هرچی . من دوست دارم بگم آشیونه سازی . حرفی هست؟

خونه پدری من ۲ طبقه هستش . و یه طبقه ش هم دوبلکسه. به نسبت بزرگه و از اونجاییکه که قوم شوور از اون سر دنیا داشتند لشگرکشی می کردند به این سر دنیا اینجانب وظیفه خود دانستم از عرش تا فرش منزل را بسابم و بروبم و برق بیندازم اونم یک تنه و تنها! یعنی کل دو هفته قبل از عقد بنده خودمو به خاطر همون حس ناز آشیونه سازی سرویس نمودم!به طوریکه رسماْ تا دو-سه ماه بعد از عقدمون از دیدن وسایلی اعم از جاروبرقی، دستمال گردگیری ، وایتکس و حتی ظرف و ظروف تو کابینتای آشپزخونه فشارم تلپی می افتاد پایین .

با عرض معذرت از پرچونگی هام بریم روز عقد:

صبحش که دوش گرفتم و وسایلم هم جمع شده بود و دیگه بعضی از اعضای محترم خاندان شوور داشتند نزول اجلال می کردند( اصولاْ هرکی با ماشین خودش بود و هماهنگ نبودند که باهم بیان)که اینجانب عازم آرایشگاه شدم. آرایشگرم دوست مامانم بود و کارش رو خیلی پسندیدم و پسندیدند. آرایشم یاسی رنگ بود و تو موهام هم از گل مریم استفاده کرده بود . البت نتیجه بایدم شاهکار می شد چرا که عملیات روی وجود بی بدیل اینجانب صورت گرفته بود.نارسیس شدم دوباره ها!

۲/۵-۳ بعدازظهر بودکه قوم شوور اومدند دنبالم و رفتیم برای عقدکنون!دیگه چیز مهمی اتفاق نیفتاد و صیغه عقد جاری شد و بنده رونمایی شدم!

آهان یادم اومد یه چیز جالب دیگه قبل از رونمایی! دیدین تو این فیلما و سریالا که مراسم عقد رو نشون می دن عاقد هی میگه برای باراول می پرسم ، برای بار دوم می پرسم و... من عااااااااااشق این قسمتش بودم و بسکه رفته بودم تو فاز فانتزی قضیه ، عاقدمون که داشت می پرسید حسابش از دستم در رفته بود و خودش هم از شانس بد نمی گفت که برای بار چندمه که داره می پرسه!من یه لحظه دیدم فضا سنگین شد و سکوت برقرار شد نفهمیدم . بعد دیدم همسرم داره بال بال می زنه. اینجا جا داره این توضیحو اضافه کنم که بعد از چندسال زندگی اگه الان بود می گفت : مُردی؟ چرا جواب نمی دی؟ولی خب اون موقع به خاطر گرمای آتشین عشق و لاو تو لاو و یه سری مسائل ته...وع آور دیگه ( دوباره معذرت مجدد از اونایی که بالا ازشون عذرخواسته بودم!)خیلی با عشق گفت: عزیزم عاقد سه بارش رو پرسید نمی خوای جواب بدی؟ و مادرشوهرم که فکر کرده بود زیرلفظی کمم بوده بهش اضافه کرد و من تازه یادم اومد که باید بله تاریخی خودم رو بگم. واقعاْ هم تاریخی بودا...یه تاریخ درست کرد واسه دوتا خونواده...

بعد از تموم شدم مجلس و رفتن مهمونا ، ما دو قناری عاشق......... ( جای خالی را با آیکون مناسب پر کنید) را دیگه نمی شد از اتاق عقد بیرون کشید. یعنی خیلی شیک از ساعت ۵-۴ عصر امروز تا فردا صبح ساعت ۸-۷ که واسه صبحونه رفتیم بیرون ، از جامون جم نخوردیم و فقط چند بار پذیرای مزاحمین محترم بودیم که یه بار واسه جمع کردن خنچه ، آوردن چایی ، آوردن شام ، آوردن رختخواب مزاحممون می شدند و بساط عیشمون رو بر هم می زدند! بنده یه سر درد صوری هم گرفتم که تو ادامه مطلب رازشو می گم.

یه اتفاقی اون شب افتاد که تو گرما اون لحظات آب شد ولی بعداْ یه جورایی به دلیل بی فکری من و زیادی احساسی بودنم تو زندگی کار دستم داد:

 براتون گفتم که من تو روزنامه به صورت افتخاری فعالیت داشتم . خب چند ماه قبل از عقدمون ، حتی قبل از خواستگاری با من یه مصاحبه شده بود و هنوز به چاپ نرسیده بود . من این قضیه مصاحبه رو به همسرم تو جلسه خواستگاری نگفته بودم و نیازی نمی دیدم. به نظرم همینقدر که اونوقت کارکردن و نوشتن من برای روزنامه از نظر اون اوکی بود کافی بود و فکر می کردم همه جانبه فکر کرده. بالاخره فضای روزنامه یه معروفیت نیمه نصفه همیشه به همراه داره. حالا از شانس بد مصاحبه من درست یه روز قبل از عقدمون چاپ شده بود و من به دلیل گرفتاری های اون روزا ندیده بودمش. یکی از فامیل که آقای متشخص و سن بالایی هستن روزنامه رو خریده بودن و به عنوان سورپرایز عقد به همسرم نشون دادند. به همرا عکس اینجانب.که هی وای من....

شوهرم هم وقتی با هم تنها شده بودیم روزنامه رو نشونم داد . یادم نیست دقیق که چی گفت ولی نگاهش و حسش شاکی بود . هرچند که من به حدی خودمو تو عکس جمع و جور کرده بودم که خونوادم بعداْ ازم ایراد گرفتند که چرا اینقدر جلو دوربین به خودت فشار آوردی و عکست جالب نشده.( منظورم اینه که عکسم با جاب کامل اسلامی بوده و خوشگل و دلبر نبوده اصلاْ)من نمی تونم عمق فاجعه رو توضیح بدم گرچه چیز زیادی نگفت مخلفت علنی نکرد ولی ....من یه دختر احساساتی، شووردوست ، کشته مرده شوور، عشق روزنامه ، عشق معروفیت ، آرمانگرا،.......برای من یه جورایی شده بود دوراهی انتخاب شوهر یا روزنامه ......اون شب بخش بزرگی از وجودم جدا شد.... درست اولین شب با هم بودنمون مرتکب بزرگترین حماقتم شدم ... من از نویسندگی و روزنامه نگاری خداحافظی کردم...

 

 شرمنده خیلی خستم فردا رمزو می ذارم براتون . فردا عصر. هرکی پرشنیه ایمیل بذاره لفطن.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

تلگرافی سه شنبه هجدهم بهمن 1390 19:42
 

 

سلام.بنده زنده.پست جدید بعداْ.تو روح پرشن بلاگ.کامنت نیتونم بذارم.برمیگردم خوشگل عسلا.

 

 

بعدنوشت :

این قراربود واسه پست بعد یه تهدیدنوشت باشه که البت به حول و قوه الهی خطر رفع شد و هویجوری می نویسمش. یه بنده خدایی که  خودش هم می دونه و اسمش رو نخواهم گفت  اگه نمی اومد و واسه پست قبلی من کامنت نمی ذاشت ، یه کاری می کردم و یه چیزی می نوشتم که مجبور بشه اون گوشه ، سمت راست پیجش تو اون باکس : کی کیو دوست داره و کی واسه کی میمیره !، بنویسه :" مونس منو دوست نداره"

 فقط یه چیزی بگم و برم: گیسوخانوووووم شما که قدم رنجه کردی و اومدی، لطفا کامنت رفع تکلیفانه نذار دیگه

خدا رو شکر پرده پوشی نمودیم و کسی نفهمید و اینا.

جیگلمی شما

 

درخواست ملتمسانه نوشت:

نمی دونم شما چه جوری تو پرشن بلاگ کامنت می ذارین، من چند روزه بایکوتم از سمت پرشن. تو خونه و اداره هم فرقی نداشته . از دوستای خوبم نازنین جون و کرال جون و سمانه جون و بقیه پرشنی ها عذر می خوام...

بچه ها اگه کسی اینجا رو خوند و تونست برای نازنین جون لاله پرور من پیغام بذاره ، بهش اینا رو بگه . چون چندوقته نرفتم پیشش می ترسم نیاد اینجا و اینا رو بخونه.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

 

نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

والس شبانه من چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 13:36
پسرک را خوابانده ام در تختش . بوسه ای روانه صورت نازش می کنم و به هال می روم. همسرم خواب است و چراغها خاموش.تنها نور مهتابی کوچکی از آشپزخانه خودنمایی می کند.

سراغ جاشمعی شیشه ای می روم. وارمر را که روشن می کنم تمام دیوارها رنگین کمانی می شوند . به رنگ جاشمعی محبوبم...

آهنگ را می گذارم . این آهنگ ،آهنگ من است: لایک دٍ لیزی اوشن هاگز دٍ شور ... هولد می کلوز...اسوی می مور...چشم هایم را می بندم و آغاز می کنم. والس تک نفره ام را ... ۱،۲،۳ قدم ها را بر می دارم...

به ناگاه گرمای دستش را دور بدنم احساس می کنم...همیشه هست ، آنجا که باید باشد. همراهیم میکند و با هم ادامه می دهیم...خسته که می شوم، سبک می شوم و لَخت در دستانش . بلندم می کند و می گذاردم روی کاناپه. انگشتانش روانه موهایم میشود. موهای کوتاهم...موهای به غایت کوتاهم...

نوازشش عین مستی ست . مستم می کند...بهتر از شراب...بهتر از تمام شعرهای ناب ...

خمار نوازش که می شوم به رسم عادت دیرینه می داند که نوشیدنی گرم مورد علاقه ام شیرکاکائوست. با دوز بالای کاکائو البته. می رود و دست پر می آید . اندکی لای پنجره را باز می گذارد ... که باز هم می داند شیرکاکائوی داغ را با طعم اندکی سوز سرما دوست دارم.درآغوشم می گیرد . حسش می کنم...او را که همیشه در سرما ، گرمای زندگی ام بوده...

 

برای این عادت هیچ گاه خودخواهم نخواند گرچه خودخواهیست. می دانم. آخر رسم در آغوش نشستن من متفاوت است . صورت به صورت نمی نشینم...همیشه پشت سرم را به شانه هایش تکیه داده ام و پشتم را به سینه مردانه اش. می خواستم چشم هایم را که می بندم تا ابد او را پشتم ببینم... او را تکیه گاهم ببینم...

گاهی شاکیست که چه زود در آغوشش به خواب می روم. نمی گویمش که حسودی نکند. که من تمام درد زیستنم را در گرمای وجودش ذوب می کنم و خوابم غوطه ور شدن در دریایی است که تا ابد منبع آرامشم خواهد بود...

آهسته بلندم می کند و در تخت می خواباندم. رویم را می کشد. وارمر را خاموش می کند و پرده ها را می کشد...مبادا که چشمی این همه خوشبختی را ببیند...

 


-  همه چیز را نمی توان داشت ولی می شود خواست.

-  تست خواننده شناسی:

 ای کسانی که این پست را می خوانید:

*اگر فکر کردید این قصه راست می باشد احتمالاْ مجرد هستیدامیدوارم از هر دسته ای هستید در آینده تایپ خودتون رو پیدا کنین و راضی باشین.

**اگر حالتان بد شد مثل این  حتماْ متاهل هستید و از اونایی که رومانس خونشون نسبت به جنس مذکر همیشه پایین بوده و باید بگم خوش به حالتون.

***اگر حالتان بد شد اما نه مثل اینحتماْ متاهل هستید و از اون تیپ متاهلا که از اول یه سطح رومانس خونی معمولی داشتند و یا اگه بالا بوده این سطح ، بعداْ توسط همسر گرام پایین کشیده شده و حالا یه زندگی احساسی معمولی رو تجربه می کنند. و راضی هستند و بازم باید بگم خوش به حالتون.

****اگر قیافتون اینطوری شد واسه مناحتمالاْ یا رومانستون بالا بوده و همسرتون از پسش بر اومده یا اینکه رومانستون پایین بوده و شما از پس همسرتون بر اومدین

خب دیگه طبقه بندیمون تموم شد. زود هر کی بره سر جای خودش بشینه

جوابیه پست پادشاهی شبانه :

اگه خستگی مجالی بده تنها یه دقیقه دکمه پلی کلیپ بالا رو می زنم قبل از اینکه خوابم ببره ولی اکثر اوقات این سر نرسیده به بالش رفته ام اون دنیا. فولدر قدیم و جدید من فقط اینه.

 

 

نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

سلام دوستان خوبم

به خدا منو نزنید. می دونم بین هوا و زمین ! ولتون کردم و رفتم . می دونم. ولی به خدا تمرکز و نوشتن یه ذره برام سخت شده. اون ۳-۲ پست قبل رو که می نوشتم شاید به خاطر اینکه هنوز خیلی از واقعه اصلی دور بود و مزه شیرینی هاش هنوز هم اگه به خودم فشار بیارم می یاد زیر دندونم ، راحت بود ولی هرچی که به وقایع اصلی نزدیکتر میشیم اوضاع سخت تر میشه. اگه بگید پس چرا اصلاْ می نویسی ؟ باید بگم که:یکی از دوستان که وبلاگمو می خونه همین سوالو ازم پرسید و من این شعر رو براش خوندم. شعر از مولویه:

               زان حدیث تلخ می گویم تو را                   تا ز تلخی ها فرو شویم تو را

              تو ز تلخی چون که دل پرخون شوی          پس ز تلخیها همه بیرون شوی

بریم سر ماجرای خودمون:

قبل از این خواستگاری که تو پست قبل براتون گفتم ، بی تجربه هم نبودم. اگه یه وقت پیش خودتون نمی گید این بشر چه نارسیسیه واسه خودشباید بگم با اینکه سن و سالم کم بود و اصولاْ تو خانواده هایی مثل ما مرسوم نبود که قبل از دانشگاه رفتن دختر کسی واسه خواستگاری پا پیش بذاره، بنده کمترین به خاطر خوش برخوردبودن و انرژیک بودنم بسی مورد توجه مادران محترمه موجودات ذکور قرار می گرفتم و بسی مورد تفقد واقع می شدم.

حالا بخندید ولی از اونجاییکه تو چند تا پست قبل شدیداْ سادیستیک برخورد کردم و طبق کامنتهاتون فهمیدم که بعد از هر خاطره یه جورایی شادیشو رسماْ از حلقومتون درآوردم، اینو الان میگم که فکر نکنید حالا ازون انرژی و حس زندگی چیزی باقی مونده .

نه نمی گم نمونده بلکه:که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان.هی...

حالا دراومد؟

خب، تو اون دوره تجربه های پیشین بهم ثابت کرده بود که خیلی از خواستگارها با صحبت های فلسفی و تاملی و تعقلی (آیکون یه فیلسوف کوچولو ) تو جلسه خواستگاری مشکل دارند و شاید بیشتر استقبال می کنند که تنها ازشون در خصوص تحصیلات و شغل و دارایی شون بپرسی.عملاْ هم دیده بودم که بعد از شنیدن بعضی از سوالات اینجانب رم می کنند!(ببخشید علامت فتحه رو چه جوری می ذارن؟)

 همسرم بعد از شنیدن سوالات و صحبتای من این فعل بالا رو از خودشون در نکردند! (گرچه خیلی از چیزها بعدها مشخص شد که اشتباه برداشت من بوده و ایشان عوض رمیدن در واقع یه جور دیگه ای سر خر رو کج نمودند تا به مقصد برسه!!)

 و اینجا دل طفلکی من بود که فکر کرد اینی که رم نکرده حتماْ همسر و هم نفس و همراهش خواهد بود. هی...

نظر همه یعنی من و مامان و بابا نسبت به جلسه خواستگاری مثبت بود. 

پس پیش به سوی تحقیقات میدانی!

مامان و بابا رفتند دانشگاهمون و بعد هم رهسپار دیار همسرم شدند و بنده سنگین و رنگین سر جام نشسته بودم و روزهام رو لابلای ابرهای نازنین آسمان دودآلود تهران می گذروندم.

مامان و بابا اونجا پدر همسرم رو که به دلیل سن زیاد نتونسته بود برای خواستگاری بیاد دیدند و حرفهاشون رد و بدل شد . تو اون جلسه پدر همسرم در توضیح زندگیشون گفته بوده که ما پول زیادی نداریم ولی ملک و املاک زیاد داریم.. 

یه نگاه دیگه به نوشته های بالا بندازین. یکی از واژه هایی که بولد (بالد)شده (برداشت) هست.اگه به پست قبل برگردید توقسمت سوال جوابای خواستگاری -بخش مطالعه- می بینید که گفتم همسرم در خصوص اون نویسنده چیزی گفت و برداشت من فلان بود.

حالا در ادامه می بینید که کلاْ هرچی من کشیدم از برداشته. البته به نظر من هیچوقت دوتا آدم مخصوصاْ از دو تا فرهنگ مختلف نمی تونند ادعا کنند ۱۰۰٪ مقصود طرفشون رو از لابلای کلمات فهمیده ولی مساله این بود که در قضیه ما برداشتها تقریباْ زیر ۴۰٪-۳۰٪ درست بود و خلاصه این برداشت بدجوری با زندگی ما بازی کرد.

حالا ادامه ش.

۱. برداشت خونواده من از این جمله گهربار پدر همسرم ( که بعدها طی یک عملیات انتحاری این جمله ترنسفورمیده شد به پتکی نافرم برای کوبیده شدن بر سر ما و بستن دهان محترممون!)این بود که: خیلی نمی توانیم یا نمی خواهیم برای عروسی و حواشی خرج کنیم یا خرج تجملات نمی کنیم یا...

۲. بالاخره من و خونوادم فکر کردیم پسر دانشجویی که از اون سر دنیا دست خونوادشو گرفته و آورده این سر دنیا برا خواستگاری حتماْ یه پشت گرمیایی داره دیگه.

۳.ما کلاْ زندگی ساده ای داریم. اونم به خاطر منش بابا و مامانم. اهل تجملات و عروسی پر زرق و برق و تیشان و فیشان هم نبودیم که بسی جای نگرانی باشد. ( ارزش گذاری نمی کنم فقط دارم خودمونو شرح می دم)

۴.اطرافمون زوج های دانشجویی داشتیم که از دوران دانشجویی زندگی متاهلانه شون رو شروع کرده بودند. با نیروی جوانی و انگیزه قوی. ساده اما رو به پیشرفت.

۴+۳+۲+۱=جای نگرانی نیست.

و این شد که با مجموع آرای اخذ شده از اعضای محترم خانواده : بعلللللللللللللللله... بزن اون دست قشنگه رو...

باقیش هم دیگه بله برون و خرید بازار (که بنده تا جایی که جا داشت صرفه جویی نمودم)و چیز خاصی واسه گفتن نداره.

اون دوران واسه توصیف من رمانتیک تنها عبارت مناسب((فول انرژی)) هست.

***از اون دوران یعنی فاصله بله برون تا عقدمون یه سری نامه عاشقانه یک جانبه! باقی مونده که همش تو یه پاکت بایگانی شده که اون پاکت هم تو کمد کتابخونمونه که اون کمد کتابخونمون هم تو سمت مادرشوهرجانمان می باشد. چقدر تودارشد جمله م البت جای نگرانی نیست دوستان چون درش قفلهو فعلاْ هم مود رفتن و اوردنش نیست. اگه قسمت بشه در آینده اسکن می کنمشون و به سمع و نظرتون می رسونم

فصل آینده: عقدکنون

نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

زهرمارنامه شنبه یکم بهمن 1390 17:32
وقتی معده ت ناراحته و میای خونه و اینقدر ضعف داری که دست و پات عین چی داره می لرزه و رنگ صورتت هم به میت بی شباهت نیست ...  حمله می کنی به بشقاب آش رشته پر نخود و لوبیا و بلانسبت خر میشی و تا خرخره می خوری ، بعدش هم فلان فلان شده معده که نیست ، چاه ویله...

برای پر کردن ۱۰۰/۱ باقیمانده یه کاسه بزرگ انار دون شده + نمک+ گلپر میدم بالا...چایی نبات لازم میشم و این یعنی معده م رسماْ جواب نموده... اندکی که آرام گرفتم می روم سراغ اندوخته های پسرک : چی .پلت ، شکلات مغزدار، کشمش و بادوم و بعد هم اندکی دوغ که وصله ناجوریست....چرا این معده با من نمی سازد. عرق نعنا اندکی...

وقتی فکر اون معده بی صاحابو نمی کنی که اون همه قرص گرون باید واسش ناشتا بالا بندازی که نصفه شبا مجبور نباشی تشک گاز بزنی یعنی چی... چرا خودکشی فقط وقتی معنا می ده که خودتو یهو خلاص کنی... چرا...این ذوب شدنای لحظه به لحظه چیه پس... خدایا...

محل کار قبلیم که بودم تا تقی به توقی می خورد زیر پای چندتا از همکارام می نشستم و بساط خوردن راه می نداختیم... طوری شده بود که همکارام از ترس چاق شدنشون تا حرف خوراکی پیش می کشیدم زودی نوکمو می چیدند...همه بخور بودن منو و خوش خوراکیمو تعبیر به دلخوش بودن و سرخوش بودن می کردند...جالب هم بود که نقل صحبتاشون این بود خوش به حال فلانی که اینقدر می خوره ولی چاق نمیشه...ولی کی خبر داره تو این غذاها رو نخوردی  ، بلکه کوفت نمودی... کی خبر داره انرژی این غذاها صرف لاو ترکوندن با همسرت نمیشه و کالری به کالریشو وقتی به صورتت سیلی می زنی که سرخ بشه ، به گ... می دی...

خیلی تلخ شدم ببخشید... رو بادوم تلخ هرچقدر هم عسل بریزی بازم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

فصل خواستگاری -2 جمعه سی ام دی 1390 19:52
 بهار ۸۲ست.من هم چند روز زودتر رفتم شهرمون تا برای مراسم خواستگاری آماده باشم...

چه روزایی بود . وقتی دختر باشی و احساساتی ، اونوقت بفهمی تونستی یه نفرو جذب خودت کنی...

وای چه حالی میده. دیگه گردن کلفت ترین گردبادهای زندگی هم نمی تونه تکونت بده...دقیقاْ دلیل درس خون شدن بعضی از همکلاسی های محترم پس از یافتن یک عدد بی اف در اون دوره برای من مشخص شد.به قول فردو.سی پور: چه می کنه ...

نمی دونم تو این قضیه ارتباط دو جنس( حالا دوستی یا ازدواج - البت فقط اوایل ازدواج - ) چه نیرویی نهفته هستش. یه چیزایی تو مایه های انرژی اتمیه فکر کنم.کوه هم که جلوت باشه برش می داری از سر راهت.دیدین آدم چقدر حالش خوبه و همه چی گشنگه و... ببخشید دیگه بسه. چون خودم هم دیگه دارم گلاب به روتون عوق می زنم

   از اونجاییکه این بنده خداها یه ذره راهشون دور بود مامانم دلش سوخته بود و پشت تلفن بهشون گفته بود واسه ناهار بیان.صبح روز موعود فرا رسید . ما هم که کارامون تموم شده بود سه تایی ( من و مامان و بابا) نشسته بودیم و در انتظار. حوالی ساعت ۱۱ بود که زنگ در به صدا در اومد و ...بله دیگه خاندان همسر وارد شدند. همسرم و مادر محترمه و اخوی گرامشان.

قبل از توضیح مواجه شدن مامانم و همسرم باید دو تا نکته رو بگم.

۱. همسر من یه خصوصیتی داره و اون اینه که تو اولین دیدار همه رو جذب خودش می کنه. استثنائات این قضیه ( کسانی که در اولین برخورد جذبش نشن) خیلی کمه. و این هم به خاطر خوش تیپی یا خوشگلیش نیست. چون تو این دو مورد کلاْ از متوسط جامعه نمره خیلی بالاتری نمی گیره.یه جورایی حجب و حیا یا نجابت یا یه ملغمه ای از اینهاست. خلاصه این رو داشته باشید به اضافه اینکه من اون روزا از دیدارهای دورادور خودم از همسرم برای مامان اینا یه پسر به نسبت کوتاه و چاق رو ترسیم کرده بودم. البته شوهرم از من ۴ سانت بلندتره و اون موقع یه ذره فقط تپل بود.

۲. مامان و بابا به خاطر همون توضیحات پست قبل یه نگاه منفی از ابتدا داشتند و پیش بینی ها از اتفاقات مثبت حکایت نمی کردند.

خب این دو رو داشته باشید تا...

من که با شنیدن زنگ در پریدم و رفتم تو آشپزخونه.مامان و بابا هم رفتند برای استقبال و راهنماییشون به سمت پذیرایی. بعد که مهمونا جاگیر شدند مامان اومد آشپزخونه. با یه شور و شعفی که هیچ وقت یادم نمی ره برگشت بهم گفت: وا پسر مردم کجاش کوتاست...کجاش چاقه... . یعنی فقط یکی باید می بود مامانمو ازون وسط جمع کنه. این دو مورد بالا یادتون بیاد. یعنی مامانم هم به جمع قربانیان عشق در یک نگاه همسرم اضافه شد...و اینجا یه جورایی نقطه عطف بود ( یعنی جهت تقعر از منفی به مثبت تغییر کرد ...فهمیدید)

بعد از پذیرایی ( ما رسم نداریم عروس خانوم چایی ببره) ، نمازشون رو خوندند و بعدش هم ناهار.

بعد از ناهار و اندکی تامل ، من و همسرم هدایت شدیم به اتاق من برای مذاکرات دوجانبه !!

بنده هم لیست سوالاتمو رو کردم.

بیشتر صحبتهام راجع به افکارم ، احساساتم و خط مشی زندگیم بود . 

همه اون صحبتها دقیق یادم نیست . ولی ۳-۲ نکته مهم توش بود . اینا رو به خاطر بسپارید . در فصول بعد بهشون نیاز داریم .

۱. من از اینکه چقدر اهل مطالعه کتاب و روزنامه هستم و کلاْ سعی می کنم به روز باشم گفتم و حتی راجع به نویسنده محبوبم صحبت کردم( نپرسید کیه لطفاْ).که ایشون هم گفت بله این نویسنده مورد علاقه ایشون هم هست. من ساده دل هم گفتم حتماْ حداقل چند تا از کتاباش رو خونده که ازش خوشش اومده . و دیگه خیلی کند و کاو نکردم . ( آی واز اونلی ایت تین!)چون این نویسنده یه خرده کتابهاش ثقیله و کلاْ اگه کرم کتاب ( کتابخونا ببخشن) نباشید محاله سراغ نوشته های ایشون برید. خیالم راحت شد که حتماْ اهل مطالعه است...

زهی تصور باطل... زهی خیال محال

بعدها به من گفت من از چیزهایی که از شخصیت این انسان شنیده بودم خوشم اومده بود .( سر جمع یه کتاب این بنده خدا رو هم درست و حسابی تورق نکرده بود!)و این یعنی همسرم اهل کتاب و مطالعه نبود. دقت کنید اهلش یعنی جزء روتینش نبود و این موضوع بعدها دردسرساز شد .یه سوئ تفاهم . به همین راحتی.

۲. گفتم بهش که چون در دوره ای که اکثر مادرها شاغل نبودند ، من مادری شاغل داشتم و سختی کنده شدن از مادر و نداشتنش برای نصف روز و ناقص داشتنش برای نیمی دیگر را تجربه کرده ام ، به هیچ عنوان نه دوست دارم کار کنم و نه دوست دارم مرا مجبور به انجام کار بیرون کنید.( بر خلاف خیلی از دخترا که بر عکس اینو می گن ). همسرم هم پذیرفت و گفت اصلاْ من موافق اینکه یه خانوم زحمت کار بیرون رو هم متقبل بشه نیستم ...

و باز هم

 زهی تصور باطل... زهی خیال محال

بحران اقتصادی به جایی رساندمان که ...( من مسئول مستقیمش را همسرم می دانم هنوز)

۳. گفتم فقط نویسندگی برای روزنامه و مجله از قاعده بالا مستثناست. به جهت اینکه اختیار حضورم در منزل در دست خودمه و نیازی به حضور مداوم ندارم. مهم اینه که بنویسم . حالا کجا مهم نیست . گفتم عشق نوشتن تو سرمه. خوره روزنامه نگاری دارم و معتادم به نوشتن برای روزنامه. پذیرفت . با روی باز پذیرفت . اما...

برای دونستم امایش صبر کنید تا فصل عقد .

 

 

 

نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

فصل خواستگاری -1 دوشنبه بیست و ششم دی 1390 14:48
یادتونه که بالاخره پدر و مادرم رو راضی کرده بودم به امدنشون. طی تماس تلفنی مادر شوهر محترمه با منزل ما ، قرار و مدارها جهت آمدنشون گذاشته شد. تاریخ دقیقش یادم نیست. تاریخ خواستگاری رو می گم. اردیبهشت ۸۲ بود.

حالا از چند صباح قبل از خواستگاری بشنوید:

همونطور که تو پست قبل گفتم ،من همسری رو اصلاْ ندیده بودم . بنابراین حس فضولی دیدن این بشر داشت منو می کشت! تا اینکه یه روزی که صبح ساعت۸ کلاس ریاضی ۲ داشتم ، اومدم که برم سر کلاس ، دوست جونم که در جریان گیر کردن گلوی یه بنده خدایی پیش من بود!! و البته اصلیت همسرم رو هم بهش گفته بودم ، اومد پیشم که بدو بیا . یه پسری که بهش می خوره اون شهری ( یعنی از اون شهر مثل تهرانی ، مشهدی...) باشه ، ۱۵-۱۰ متر اونور تر از کلاس وایساده.

تو پرانتز:( این دوست جون من یه استعداد عجیبی تو شناخت آدمها و اصلیتشون و خیلی خصوصیات شخصیتیشون داره. کلاْ یه چیز عجیبیه واسه خودش .مثلاْ یه بار که من با یه دوست جنوبی که اصلاْ هم اون رو قبلاْ به دوست جون معرفی نکرده بودم، جایی بودیم که این دوست جون هم رسید و شرایطی پیش اومد که این دوست جنوبیم بدون صحبت با دوست جون رفت دنبال کاری ، دوست جون برگشت و بهم گفت : این دوستت جنوبیه؟منو میگی فکم رسید به زمین... این دوست جنوبی هم فاکتورهای ذهنی که ما از مردم اون دیار رو در ذهنمون دارین نداشت. سبزه نبود که هیچ سفید برفی بود! استیلش هم باربی و خوش هیکل! حالا اگه ملاک تابلو داشت که بحثی نبود)

حالا همسر منم از شهریه که فاکتور ظاهری تابلویی ندارند مردمش واینکه دوست جون با یه نیگا آنالیز کرده و ملیت همسر ما رو درست تشخیص داده بوده، نوبر بوده والاااااا....

چه دردسرتون بدم، ما رفتیم و یه نیگا انداختیم و مستفیض شدیم(یه دختر خانوم جوونی هم باهاش بود). اومدم تو کلاس نشستم که تو یک چشم به هم زدن اون خانوم جوون خوشگله اومد تو کلاس و چند کلمه ای به بهانه مدارک من و اینکه از طرف آموزش اومده باهام حرف زد.(استاد هنوز نزول اجلال نکرده بود) منم که می دونستم چه خبره تو دلم گونی گونی قند آب می کردند و فقط نیگاش می کردم. شده بودم شکل این اسمایلی های نیشخند بلاگفا...لبخند گوش تا گوش....

از اونجاییکه دیگه نمیشد جمعم کرد ، بعد رفتن اون خانوم ( که بعدها مشخص شد دختر خواهر شوهر شماره ۱ بوده) رفتم که به خواهرم زنگ بزنم. جلوی صحن دانشکده ، تو محوطه اصلی دانشگاهمون یه کیوسک تلفن بود. ( از اون زردا که با سکه کار می کرد. یادش به خیر) منم که هول ، چشمامم درست کار نمی کرد ، با عجله در کیوسک رو باز کردم و تصور کنید یه پام رو هم داخل کیوسک گذاشته بودم که دیدم یه پسری گوشی به دست خودشو چسبونده به دیواره کیوسک و با دو تا چشم وحشت زده داره نیگام می کنه( از قضا همکلاسیم بود!) بیچاره یه جوری نیگا می کرد که انگار می خوام بهش تجا.وز کنم!!! حق داشت بیچاره. اصلاْ ندیده بودمش . اینقدر هم موقعیت ضایع بود که بی عذرخواهی گذاشتم و در رفتم...

رفتم و با یه تلفن دیگه با خواهرم صحبت کردم و گزارشات کامل رو به نظرش رسوندم.( یه وقتایی دلم برای سادگیم، برای احساساتم، انرژی کودکانه ام ، برای همه چیزهایی که بود و دیگه نیست تنگ میشه ...حق اون احساسات یه زندگی آرومتر و عشقولانه تر بود شاید....)

بعد این جریان که من همسری رو از رو قیافه شناختم ، راه به راه تو پله های دانشکده ، تو حیاط، و خلاصه همه جا می دیدمش و با نگاه رد و بدل میشد یه چیزایی بینمون.

اینکه دلا به هم راه پیدا می کنه اونجا برام مشخص شد که یه روزی از همون روزای قبل خواستگاری ( روزهایی که همسرم بعدها می گفت چقدر کشیک منو می کشیده) تو سایت دانشکده مشغول وبگردی بودم. تو ردیفی نشسته بودم که پشت به در اصلی سایت بود. مشغول کار خودم بودم و جالب اینجاست که منتظر کسی هم نبودم که بخوام در سایت رو چک کنم. یهو نمی دونم چی شد که سر برگردوندم به سمت در سایت و چشمام گره خورد به یه جفت چشم که داشته منو می پاییده...بله ایشون بودند که مچشون گرفته شد و خجالت زده سریع ناپدید شدند.

قبول ندارید این نمونه راه پیدا کردن دلامون بهم بوده؟

و بالاخره من رهسپار شهرمون شدم برای روز خواستگاری...

هشدار نوشت:

ما خاطرات خوبی رو در اون اوایل تجربه کردیم ولی خیلی چیزا رنگ باخت. پس اگه خواننده جدیدی اینجا رو خوند یه وقت به سرش نزنه و دلش بخواد . 


برچسب‌ها: خواستگاری, عشقولانه
نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

یا حسین شنبه بیست و چهارم دی 1390 13:19
امروز اربعین امام حسینه . به توصیه یک دوست ، شوهرم رو به خاطر همه چیز بخشیدم. باشد که گشایشی در کارش و زندگیمان باشد...
برچسب‌ها: اربعین
نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

فصل آشنایی سه شنبه بیستم دی 1390 20:55
سال۸۱بود که رفتم دانشگاه. دانشگاهی که برای قبول شدن توش پدر خودم رو در نیاورده بودم. با اینکه تو خونواده ای بودم که کلاْ تحصیلات حرف اول رو می زد و شاهد فوران انواع و اقسام دکتر و مهندسان محترم تو اطرافیانم بودم!!ولی بنده بیدی نبودم که به این بادها بلرزم و به خاطر بقیه و اینکه چی می خواهند بتفکرند بیایم و به تن نازنینم سختی بدهم و شدید درس بخونم...

( اینم بگم و خودشیفتگیم رو کامل کنم اینکه می گم درس نمی خوندم یعنی کنکوری نمی خوندم و فقط در حد مدرسه و اونم یادمه کمترین نمره ام ۱۸ بود تو پیش دانشگاهیم)

یعنی کلاْ تعطیل بودم. یادمه جام جهانی بهار سال ۸۱ رو رسماْ دنبال می کردم و به هیچ وجه نمی گذاشتم درسای پیش دانشگاهیم رو دیدن این بازیها تاثیر منفی داشته باشه! و این در خانواده من نوعی خودکشی اجتماعی محسوب میشد. یعنی اون موقع که رتبه ها اومد و گندش در اومد....

البته مدیونید اگه فکر کنید من ذره ای به خودم ناراحتی راه دادم. اصلاْ و ابداْ. ( یه دست به افتخار اعتماد به نفس من.....مرسی مرسی ) البته بابا و مامان من در این زمینه ها فوق العاده دموکرات هستند و چیزی به روی من نیاوردند ولی بالاخره خرابکاری شده بود دیگه. جمعش هم که نمی شد کرد.

ااینو هم داشته باشید که ما از وقتی نهال نوپایی بیش نبودیم از خودمان استعداد نویسندگی در وکرده بودیم و در دوران دبیرستان نیز در یک روزنامه به طور افتخاری گه گاه مطلبکی می نگاشتیم.خلاصه در یک کلوم اینا رو گفتم که بگم بنده به عشق تهران رفتن و روزنامه نگار شدن اکثر رشته هایی که احتمال قبول شدنم بود در تهران رو انتخاب کردم و وقتی که تو یه دانشگاه خوب تو تهران قبول شدم ( البته نه رشته ای که دوستش داشتم) دیگه کبکم خروس می خوند و با خودم می گفتم این رشته رو به عشق روزنامه نگار شدن و خبرنگاری خواهم خوند. البته زهی خیال باطل و زهی تصور محال (دلیل این گفته ام  رو در آینده می فهمید)

یه پیشینه دیگه هم از خودم بگم.( هر کی بخنده الهی کچل شه)

راستش بنده خیلی به شوور نمودن علاقمند بودم یعنی یه جورایی عشق شوور بودم. اینو دوستای نزدیکم هم می دونستند.

یادتونه راهنمایی و دبیرستان که بودیم بچه ها یه عالمه فال های دستنویس داشتند که واسه انواع و اقسام موجودات مذکر جوان دور و برشون می گرفتند؟ پسر عمه پسرخاله پسر عمو  پسر همسایه دست راستی و چپی و پسر فلان معلم و....

همون فالهایی که رنگ چشم و مو و چه می دونم صدهزار چیز دیگه داشت و آخرش از جمع همشون یه نتیجه می داد که به وصال هم می رسید یا نمی رسید و....

 تو حال و هوای اون دوران من اهل این فالا نبودم  و نه تنها این فالا که حتی خیال پردازیهای دخترونه.

چراش هم فقط و فقط یه دلیل داشت . عدم اطمینان به چیزی که شاید نشود و یه جوری تکیه بر باد دادن مورد پسند من نبود.

عاشق عشق بودم ولی عشقی که بدونم شدنیه و مال خودم میشه  حتماْ. حتی شوخیش رو هم نمی خواستم. یا حتی یه دلبستگی کوچیک. یه جورایی خود خرم رو می شناختم که چسبیدنم همانا و عدم تواناییم تو جداشدن همان.

اینو گفتم که بگم بنده یه شوور می خواستم که عشقمو نثارش کنم و اوهم عاشقم بشه.

به قول فروغ:

اگر بسويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بي فروغ من

خيال عشق خوشتر از خيال تو

راستش بنده از اونجایی که به این موجود خیالی شوورجان رو می گم ( آن زمان خیالی بود دیگه!!!) خیلی علاقه داشتم یه  وقتایی بخشی از روزانه نویسیم تو دفتر خاطراتم را جلو جلو به ایشون اختصاص داده بودم و همیشه زودتر اومدنش رو از خدا می خواستم.هی هی ....گذشت.........

بریم سر اصل مطلب

همه اینا رو داشته باشید تا اینکه روز آخر دانشگاه یعنی هفته آخر اسفند ۸۱ بنده به همراه اکیپ بر و بچز دانشگاه یه پیاده روی مختصر تو فضای سبز و کوهستانی دانشگاهمون داشتیم و بعد از دیده بوسی های آخر سال کهنه ای و تبریکات سال نویی رهسپار منازلمون شدیم. من اون زمان منزل آبجی محترمه زیست می کردم و از اونجاییکه از دانشگاه ۲ کورس اتوبوس سوار می شدم اندکی  در راه بودم تا به منزل برسم. خلاصه اون آخرین روز از بخت خوش یا بد بارون شدیدی گرفت و ما هم بی چتر بودیم و چیزی تو مایه های موش آب کشیده به منزل رسیدیم. فردایش هم رهسپار منزل خودمان در شهرمان شدیم و البته یک سوغاتی خیلی ناقابل هم برای مامان بردیم که چیزی نبود جز یک آنفلوانزای سخت با چاشنی عفونت وحشتناک گوش..........

یعنی رسماْ تر زده شد به تعطیلاتمان. آخرین نوروز مجردی من یعنی..........

به حدی اوضاعم خراب بود که ازشدت تب و هذیان موقع اصرارهای مامان برای غذا خوردن باهاش دعوا می کردم( این بعدها توسط مامان تعریف شد وگرنه بنده که در هپروت بودم.......)

عفونت گوش هم در حدی بود که(خوشگلا باید ببخشن!!) دکترم فین نمودن رو برام قدغن کرده بود مبادا که عفونت پشت گوشم سبب پارگی پرده گوشم شود.

خلاصه وضعم قمر در عقرب بود و حسابی دپ شده بودم. برای من که اکتیو بودم اینجوری افتادن تو بستر در اولین تعطیلات دانشگاهیم فاجعه بود.

همه اینها رو بگذارید کنار اینکه اون سالها نوروز تو محرم و صفر بود و آدم محال بود تو اون وقتا به یاد امام حسین دلش نشکنه.

بله ماهم یه وقتی که تنها بودیم و شدیداْ افسرده و تو فاز امام حسین یک حرفی زدیم که ................

(نمی دونم  به خدا چی باید بگم فقط اینکه ایشالا عاقبتش خیره )

 گفتم امام حسین یا تا آخر ماه صفر امسال همسفرم رو می فرستی یا من سال دیگه تو روضه هات شرکت نمی کنم.

تو رو به خدا قضاوتم نکنید.

گذشت و ما تقریباْ حرفمون رو فراموش کردیم . تا اینکه روز ۱۸ فروردین پس از تعطیلات تب آلوده مان راهی دانشگاه شده بودیم.ساعت حوالی ۲ بعد از ظهر با دوستم زینب تو راهرو دانشگاه می رفتیم و او از دل دردش می گفت و من با صدای بلند گفتم شاید از بد غذایی باشه . ( صدا که نیست ...انگار تو این حنجره بلندگو تعبیه شده!)و این بلندگو قورت دادن کار دستم داد.

از این قسمت به بعد تلفیق خاطرات خودم و همسفر هستش:

همسفر داشته جلو اتاق رئیس گروه با دست شکسته رژه می رفته و با رئیس گروه کار داشته و در ضمن داشته از خودش برای فرستادن مادر محترمه شون به یه سفر زیارتی فکر در می کرده که ناگاه صدای پرجذابیت بنده رو می شنوه که می گفتم: شاید از بد غذایی باشه( این جمله هنوز یادشه)و توجهش به سمت من جلب می شه و یه خرده.....

می گذره تا عصر ساعت ۶ کلاس مبانی کامپیوتر. این همسفر ما هم که این واحد رو یه ترم قبل گرفته بوده و کلاساش رو رفته بوده ولی آخرش حذف کرده بود امده بود سر کلاس تا با استاد نیومدنهای این ترم که دوباره این واحد رو گرفته بود موجه کنه. با کمال تعجب می بینه بنده خرامان خرامان به داخل کلاس می ام. ایشون هم که نمی خواسته بشینه سر کلاس و فقط می خواسته با استاد صحبت کنه جهت آشنایی با اسم شریف بنده نزول اجلال می کنه و می شینه. و نشستن همانا و فهمیدن اسم و رسم ما همان و انجام تحقیقات همان .

این همسفرهم طی یک حرکت انتحاری سریعاْ به مسئول آموزش جهت گرفتن نشانی بنده مراجعه کردند که ایشون هم که خانم فهمیده ای بود گفت بدون اجازه این خانوم آدرس بهت نمی دم. بعد هم این خانوم با منزل خواهرجون تماس می گیرند و می گن به خانوم فلانی بگید مدارکش ناقصه و باید یه سر بیاد آموزش.

من ساده دل هم فرداش با چند تا عکس و کپی شناسنامه!! بلند شدم و هلک و هلک رفتم آموزش.

تو اتاق من بودم و مسئول آموزش و یه همکار دیگه اش. ما که نشستیم ایشون در کمال صراحت نه گذاشت و نه برداشت برگشت گفت یه آقایی تو دانشکده از شما خوشش آمده و ازت خواستگاری کرده.

بنده هم در مقابل نه گذاشتم و نه برداشتم و یه خنده کشدار از اینور صورت تا اونور( یعنی دقیقاْ همینجور که می گم ها!) تحویلش دادم و دیگه نمی شد جمعم کرد . حتی یادمه اون خانوم همکار چشماش داشت از این همه قباحت و جلافت در می اومد که بنده با یه سرفه تعمدی خنده ام رو یه جوری جمعش کردم....

چیه خب! شوهر دلم می خواست.

ماهم گفتیم باید با خانواده صحبت کنیم. ( باور کنید بعد از اون لبخند ژوکوندی که ما تحویلش دادیم حتماْ در دل می گفت دختره الان می گه میشه شماره این آقا رو بدید من همین الان بهش بزنگم؟!!)

از آموزش که اومدم بیرون به خواهرم زنگ زدم و جریانو گفتم و بعدش با کوله باری از تفکرات عشقولانه بر روی ابرها رهسپار منزل شدم.

دیگه اینکه:

از اونجاییکه ازدواج مادرم با پدرم کاملاْ یه ازدواج دو فرهنگی بوده مادرم به هیچ عنوان زیر بار اومدنشون برای خواستگاری هم نمی رفت حتی. ( به دلیل وجود مشکلات عدیده اش)

+

و نیز از اونجاییکه بنده ترشیده تشریف داشتم و سنم داشت زیاد می شدو نمی خواستم عمری در خمره سرکه بمانم( آخرای ۱۸ بودم دیگه!!!)یه ننه من غریبم بازی کامل درآوردم و پخش و پلا شدم رو زمین که حداقل بگذارید بیان خواستگاری و بعد جواب منفی بدید بهشون(جالبش هم اینجاست ما این بنده خدا رو رویت نکرده بودیم و ندیده کشته مرده اش شدیم مثلاْ)

=

خانواده رضایت داد برای خواستگاری اومدنشون.

و دقیقاْ تمام مکالمات دو خانواده و قرار خواستگاری در واپسین روزهای ماه صفر اتفاق افتاد....

 قربونت برم ... 

خداجون نوشت:

می دانم که یادت هست از تنهایی هایم برایت می گفتم و اینکه چگونه همسفری می خواهم. می دانم که یادت هست اگر اصرار کردم بیایند می خواستم این یکی را هم تست کنم ببینم آیا برای من که مشکل پسند نبودم ولی سرشار از ملاک و تبصره بودم، مناسب هست یا نه. که می دانستم ملاکهایم چقدر محدودم می کند. آن روزها تکیه گاه روز و شبم بودی. یادت هست؟

 

نوشته شده توسط مونس  | لینک ثابت |

 




عوض شیم لطفاَ



فصل عقدکنون یا آغاز قصه، آغاز غصه



تلگرافی



والس شبانه من



فصل تحقیقات بعد از خواستگاری یا یادآوری یه چیزایی چقدر سخته



زهرمارنامه



فصل خواستگاری -2



فصل خواستگاری -1



یا حسین



فصل آشنایی